در یک جنگل دور و زیبا، خرس کوچکی به نام «گلی» زندگی میکرد. گلی عاشق راه رفتن روی علفهای نرم و تماشای آسمان آبی بود. او قلبی مهربان و چشمانی جستوجوگر داشت.
یک روز صبح، وقتی خورشید آرام بیدار شد، گلی یک اتفاق عجیب دید. یک برگ طلایی و درخشان به نام «افرا» از شاخه درخت جدا شد و به آرامی در هوا چرخ خورد.
افرا با باد میرقصید. او به چپ میرفت و بعد به راست میپیچید. انگار داشت گلی را صدا میکرد تا با هم بازی کنند. افرا در میان نسیم ملایم معلق بود.
گلی شروع کرد به دنبال افرا دویدن. او با پاهای کوچکش روی زمین میدوید و میخندید. افرا هم بالاتر میرفت و دور سر گلی میچرخید. آنها با هم قایمباشک بازی میکردند.
گلی روی نوک پاهایش بلند شد و چرخید. او سعی میکرد مثل افرا سبک و رها باشد. افرا هم پایین آمد و برای لحظهای روی پنجه کوچک گلی نشست. آنها حالا بهترین دوستهای هم بودند.
ناگهان باد کمی تندتر وزید و دوستهای دیگر افرا هم از درختها پایین آمدند. یک برگ قرمز به نام «سرخک» هم به جمع آنها اضافه شد. جنگل پر از رنگهای گرم و قشنگ شد.
گلی با خوشحالی تمام برگها را در یک گوشه جمع کرد. او میخواست یک تپه بزرگ و نرم از مهربانی درست کند. او با دستهای کوچکش برگهای زرد و قرمز و نارنجی را روی هم ریخت.
وقتی تپه بزرگ آماده شد، گلی یک نفس عمیق کشید و... بوم! خودش را وسط برگهای نرم پرتاب کرد. صدای «خشخش» برگها مثل یک موسیقی زیبا در جنگل پیچید.
خورشید کمکم پشت کوهها رفت و هوا خنک شد. گلی خسته اما خوشحال بود. افرا، برگ طلایی، به آرامی روی بینی گلی نشست تا به او شببخیر بگوید.
گلی در تختخوابی از برگهای گرم و نرم به خواب رفت. او خواب میدید که فردا دوباره با افرا و سرخک در میان ابرهای پنبهای میرقصد. جنگل در سکوت و آرامش فرو رفته بود.