یکی بود، یکی نبود. یه عصر آفتابی خوشگل، آنلی و سَرمین تو اتاق خودشون داشتن بازی میکردن. ناگهان چی شد؟ یه پنجرهٔ جادویی که میدرخشید مث الماس، وسط اتاق باز شد. بچهها ذوقزده شدن و گفتن: «بیا بریم تو، راستی راستی!»
آنلی اولین قدم رو برداشت. پاش رو گذاشت روی یه ابر صورتی که نرم بود مثل پنبه! با ذوق فریاد زد: «سَرمین ، بیا بیا! اینجا دیگه خودش سرزمین رنگینکمانه!»
سَرمین هم دوید و اومد. یه پروانه زرد خوشگل دید که بالهاش مثل نور خورشید میدرخشید. دوید دنبالش که بگیردش، اما پروانه با شیطنت رفت بالا بالاها!
آنلی یه فنجون کوچولو پیدا کرد که از ابر آبی ساخته شده بود. فنجون رو گرفت زیر یه قطره بارون رنگی، از اون شربت آسمونی نوشید و گفت: «سَرمین ! این شربت چه طعم قشنگی داره! مزهی تمشک و خود رویاست!»
یه پروانه بنفش بزرگ اومد کنار سَرمین نشست. سَرمین بالهای نرم و براقش رو با انگشتاش نوازش کرد. پروانه هم براش یه آواز آروم زمزمه کرد، مثل لالایی مامان.
بعد هر دو تا دست همدیگر رو گرفتن. راه افتادن روی چمنهای سبز و لطیف که بوی نعنا و پونه میداد. زیر پاهاشون، گلهای کوچولویی بود که هر قدم برمیداشتن، مثل چشمک زدن باز و بسته میشدن.
آنلی رفت بالای بلندترین پلهٔ رنگینکمان. از اون بالا که نگاه کرد، تمام دنیا رو میدید. کلی ستارهٔ ریز دید که مثل اکلیل نقرهای تو هوا میچرخیدن و میرقصیدن.
سَرمین نشست روی لبهٔ پهن رنگینکمان. دستهاش رو بالا برد و یه ذوقی کرد که نگوووو! بعد مثل یه سرسرهٔ بزرگ، یواشکی خودش رو رها کرد و سر خورد پایین.
هر دو تایی افتادن روی یه تپهٔ بزرگ و سفید که نرم بود مثل پشمک شیرینی. از ته دل خندیدن و همدیگه رو بغل کردن. وای چه سفری کرده بودن!
کمکم چشمهاشون سنگین شد. خورشید خانم رفت کنار، ماه مهربون بالا اومد. آنلی و سَرمین رفتند توی تخت گرم و نرم خودشان. هنوز بوی رنگینکمان میدادند. رفتن به یه خواب شیرین، پر از رنگ و آرامش.