خورشید خانم یواش یواش بیدار شد و نور گرمش رو ریخت روی تپهها. ماهلین کوچولو که چوپان خوب و شجاعی بود، چشماش رو باز کرد. یه خندهی قشنگ کرد، کلاه حصیریش رو گذاشت روی سرش و گفت: «صبح بهخیر دنیا!» امروز هوا خیلی عالیه برای گردش.
کنار کلبهشون، ببعی گوسفند کوچولو وایساده بود. پشماش مثل ابر سفید بود. به محض اینکه ماهلین رو دید، دمش رو تکون داد و گفت: «بهبه! بهبه!» ماهلین اومد جلو و پشمای گرم و نرمش رو نوازش کرد. میدونست ببعی خیلی گرسنست و دوس داره توی چمنزار بدوه.
ماهلین عصای چوبی کوچولوش رو برداشت و راه افتاد. ببعی هم بپر بپر اومد پشت سرش. ماهلین با صدای بلند آواز میخوند، ببعی هم بهبهبه میگفت و همراهی میکرد. از کنار رودخونهای رد شدن که آبش مثل الماس میدرخشید. ماهلین برای ماهیها دست تکون داد، ببعی هم از ذوق میپرید روی علفهای خیس.
رسیدن به دشت رویاها. پر از گلهای رنگارنگ صورتی، بنفش و زرد. ماهلین چرخید توی گلا و خندید. یه گل زرد چید و گذاشت پشت گوش ببعی. گفت: «ببین چه قشنگ شدی ببعی!» ببعی خوشحال شد و دوباره گفت: «بهبه!» بوی خوب گلا همه جا پیچیده بود.
بقیه گوسفندها هم توی دشت بودن. اومدن به استقبال ماهلین و ببعی. یکی از گوسفندها اومد با ببعی بازی کنه. ماهلین با عشق بهشون نگاه میکرد. صدای «بهبه» گوسفندها مثل یه آهنگ شاد توی دشت میپیچید. ماهلین ذوق میکرد که همه دوستاش کنار هم بودن.
خورشید اومده بود وسط آسمون و حسابی گرما میداد. ماهلین نشست زیر یه درخت بزرگ. ببعی اومد سرش رو گذاشت روی پای ماهلین. ماهلین براش قصه گفت، قصهی ابرهای مسافر. ببعی با دقت گوش میداد تا اینکه کمکم چشاش سنگین شد.
ناگهان یه پروانهی آبی درخشان اومد نشست روی دماغ ببعی. ببعی عطسهای کرد که هر دو حندشون گرفت. ماهلین دوید دنبال پروانه، ببعی هم با پاهاش کوچولو دوید. ماهلین داد میزد: «ببین ببعی، پروانه داره با ما قایمموشک بازی میکنه!» همه جای دشت پر از خنده شده بود.
عصر شد، آسمون صورتی و نارنجی. ماهلین نگاه کرد به ابرها. یکی از ابرها دقیقاً شبیه یه گوسفند بزرگ بود. گفت: «ببین ببعی! یه گوسفند ابری توی آسمونه!» ببعی نگاه کرد و دم پشمالوش رو تکون داد. ماهلین فهمید که وقت رفتنه.
ماهلین گوسفندها رو صدا کرد که برگردن خونه. خودش رفت جلو، ببعی هم کنارش. سایههاشون بلند بلند افتاده بود روی زمین. ماهلین به ستارههای کوچولو نگاه کرد که یکی یکی پیداشون میشد. قول داد به ببعی که فردا دوباره بیان. ببعی با یه «بهبه» آروم گفت باشه.
رسیدن خونه. ماه توی آسمون میدرخشید. ماهلین ببعی رو برد گذاشت توی جای گرم و نرمش کنار بقیه گوسفندها. پیشونیش رو بوسید و گفت: «شب بهخیر ببعی عزیزم.» بعد رفت توی اتاقش و زیر لحاف گرم خوابید. توی خواب دید دوباره داره با ببعی توی دشت رویاها بازی میکنه. شبش پر از ستاره و آرامش بود.