مارال یه دختر کوچولوی قهرمانه! عاشق اینه که پرواز کنه و به همه کمک کنه. امروز عینک خلبونیش رو زده روی چشماش، شنل صورتی قشنگش رو هم پوشیده. وای چه روز پر ماجرایی میشه امروز! با صدای بلند گفت: «من آمادهام که دنیا رو نجات بدم!»
مامان هم گفت منم هستم! گفت: «قهرمان کوچولو، من هم با توام. بیا با هم تیم «مارال و مامان» رو درست کنیم.» مارال دست مامان رو گرفت. هر دو از خونه زدن بیرون که توی باغ بزرگ دنبال ماجراجویی بگردن.
خورشید توی آسمون میدرخشید. مارال یه بستنی قیفی خوشمزه دستش داشت. اما یهو… شلپ! بستنی لیز خورد افتاد روی چمنها. مارال خیلی ناراحت شد. لبهایش شروع کرد به لرزیدن، چشمهاش پر از اشک شد.
مامان اومد کنار مارال نشست و بغلش کرد. گفت: «قهرمان من، اشکال نداره! گاهی اتفاقایی میافته که ما دوست نداریم. اما ما یه تیمیم. بیا با هم فکر کنیم.» مارال یه فکری کرد و گفت: «بیا این بستنی رو بذاریم برای مورچهها تا اونا هم جشن بگیرن!»
حالا نوبت یه عملیات نجات دیگه بود! عروسک خرگوشی مارال رفته بود بالای درخت گیر کرده بود. مارال گفت: «نترس خرگوش کوچولو، تیم ما داره میاد!» پرید که دستش به شاخه برسه، اما درخت خیلی بلند بود.
ناگهون آسمون ابری شد. قطرات بارون تیک تیک ریخت روی سر مارال. مارال از بارون خوشش نمیاد چون لباس قهرمانیش خیس میشه. یه کم ترسید و گفت: «نهه! بارون نقشه مون رو خراب کرد!»
اما مامان یه چتر بزرگ رنگارنگ باز کرد. گفت: «نگران نباش مارال! ما یه تیم قوی هستیم. بارون فقط یه بازی جدید برامون درست کرده.» مامان مارال رو بلند کرد آورد زیر چتر. حالا هر دو زیر چتر امن و خشک بودن.
مامان کمک کرد مارال بره روی شونههاش. چه بلند شده بود! دستش رو دراز کرد و عروسک خرگوشی رو از روی شاخه درخت نجات داد. مارال ذوق کرد و گفت: «هورا! ما موفق شدیم!»
بارون تموم شد. یه رنگینکمان قشنگ اومد توی آسمون. مارال یاد گرفته بود که حتی اگه بستنی بریزه یا بارون بیاد، بازم میشه خوشحال بود. فهمید وقتی با مامان همکاری میکنه، هیچ مشکلی بزرگ نیست.
شب که شد، مارال توی تختخواب گرمش توی آغوش مامان بود. آروم گفت: «مامان، ما بهترین تیم دنیاییم.» مامان پیشونیش رو بوسید. مارال با لبخند خوابش برد و خواب دید فردا دوباره تیم «مارال و مامان» کلی ماجراجویی جدید دارن.