یکی بود یکی نبود، زیر اون آسمون آبی کبود، یه دختر کوچولوی مهربون و باهوش بود به اسم سانا. سانا لپهای تُپُلی داشت و همیشه لبخند میزد. عاشق این بود که توی بشقابش رنگهای قشنگ ببیند. با هر لقمهای که میخورد، انگار یه تکه از خود خورشید رو میچشید.
مامان رعنای مهربون هر روز صبح با کلی عشق براش صبحونه درست میکرد. میگفت: «سانا جان، دختر باادب من، بیا که لقمههای طلایی منتظرتن.» سانا هم با ذوق میدوید سمت آشپزخونه تا حرف مامان رو گوش کنه.
سانا قاشقش رو مثل یه عصای جادویی تکان میداد. هر لقمه رو با لذت و اشتها میخورد. هوممم… چه مزهی خوبی! میدونست این غذاهای رنگارنگ بهش کمک میکنن که بزرگ و قوی بشه و بتونه تمام روز بازی کنه.
ناگهون بابا حجت از راه میرسید. با خودش یه سبد پر از میوههای تازه و خوشبو آورده بود. بابا سانا رو بالا بلند کرد و چرخوند و گفت: «دختر قوی و خوشاشتهای من، ببین چقدر بزرگ شدی!»
بابا حجت یه سیب سرخ و آبدار رو قاچ کرد. سانا نگاه کرد و دید میوهها انگار مرواریدهای رنگارنگ جادویی هستند. هر تکه میوه، سلامتی و شادی رو هدیه میداد به قلب کوچولوی اون.
تق تق! در خونه باز شد، السانا، دخترخالهی عزیزش اومد تو. سانا و السانا بهترین دوستهای هم بودن. با هم شروع کردن به بازی و حسابی ذوق داشتند که وقت ناهار برسه.
وقت ناهار که شد، سانا و السانا کنار هم نشستند پای میز. مامان رعنا دو تا بشقاب سوپ گرم و خوشبو آورد براشون. سانا قاشقش رو برداشت و با کلی اشتها شروع کرد به خوردن.
السانا هم وقتی دید سانا چه اشتها و ادبی داره، خیلی ذوق کرد که غذاش رو تموم کنه. با هم خیالپردازی میکردند که سبزیجات توی سوپ، درختهای کوچولوی یه جنگل جادویی هستند که بهشون قدرت ابرقهرمانی میده!
مامان رعنا با خوشحالی لبخند میزد و موهای نرم سانا رو نوازش میکرد. سانا همیشه وقتی غذاش تموم میشد، با ادب از مامان تشکر میکرد. میدونست خوب غذا خوردن یعنی باهوش موندن و سریع رشد کردن.
شب که شد، سانا با شکمی سیر و بدنی که آمادهی رشد بود، رفت توی خواب. تو خواب دید توی یه باغ بزرگ پر از میوههای رنگینکمانی بازی میکنه. شب بخیر سانای خوشاشتها و قهرمان!