در یک صبح آفتابی و درخشان، پسر کوچولویی به نام علیسان شنل طلایی و جادوییاش را پوشید. او یک قهرمان معمولی نبود؛ او قهرمان مهربانی بود. علیسان با لبخندی که مثل خورشید میدرخشید، آماده بود تا به مهدکودک برود و روزی پر از ماجرا بسازد.
مهدکودک برای علیسان شبیه به یک دژ بزرگ و رنگارنگ بود. دیوارهایش بوی شیرینی میداد و پنجرههایش رو به آسمانِ پر از بادبادکهای رقصان باز میشد. علیسان با قدمهای استوار وارد کلاس شد و با صدای بلند گفت: «سلام رفقا! امروز چه ماموریت قهرمانانهای انجام بدهیم؟»
ناگهان علیسان متوجه شد که دوستش، تیام، غمگین است. تیام لبهی استخر توپ نشسته بود و به دنبال خرس کوچولوی خلبانش میگشت که گم شده بود. علیسان گفت: «نگران نباش تیام! چشمهای قهرمانی من همه جا را میبینند.» او شروع کرد به گشتن زیر سرسرهی مارپیچ.
تیام وقتی دید علیسان با دقت لابلای اسباببازیها را میگردد، کمی آرامتر شد. او با انگشت به گوشهی اتاق اشاره کرد. علیسان با یک پرش قهرمانانه، خرس پشمالو را از پشت قلعهی آجری پیدا کرد و آن را با افتخار بالا گرفت. تیام خرسش را محکم در آغوش گرفت.
کمی بعد، صدای «شالاپ!» بلندی شنیده شد. ظرف رنگِ رایان، دوست دیگر علیسان، روی زمین ریخته بود. دنیایی از رنگهای آبی و سبز روی زمین پخش شده بود. رایان ناراحت بود چون فکر میکرد نقاشی اژدهایش خراب شده است. اما علیسان یک ایدهی عالی داشت.
علیسان به رایان گفت: «بیا این لکهها را به یک کهکشان جادویی تبدیل کنیم!» آن دو با هم قلمموها را برداشتند. علیسان با مهارت دور لکهها ستاره کشید و رایان برای آنها سیارههای کوچک رسم کرد. حالا به جای یک خرابی، یک تابلوی فضایی زیبا روی کاغذ نقش بسته بود.
موقع ناهار، رایان سیب قرمز و آبدارش را با دوستانش تقسیم کرد. او از علیسان یاد گرفته بود که قهرمانها همیشه هوای دیگران را دارند. آنها دور یک میز گرد نشستند و در حالی که نسیم خنکی میوزید، با هم از میوههای خوشمزه لذت بردند.
وقت خواب و استراحت فرا رسید. اتاق کمی تاریک شد، اما علیسان نمیخواست کسی بترسد. او چراغخواب موشکیاش را روشن کرد. نورهای کوچک شبیه به سیارههای نورانی روی دیوار میرقصیدند. علیسان گفت: «بخوابید سربازان شجاع، ستارهها نگهبان ما هستند.»
مربی مهدکودک جلو آمد و یک مدال طلایی درخشان به گردن علیسان انداخت. او گفت: «علیسان، تو امروز با مهربانیات یک قهرمان واقعی بودی. مهدکودک با وجود تو شادتر است.» همهی بچهها برای قهرمان کوچکشان دست زدند و هورا کشیدند.
خورشید کمکم پشت کوهها میرفت. علیسان سوار دوچرخهاش شد و برای مهدکودک دست تکان داد. او میدانست که فردا هم ماجراهای جدیدی منتظر اوست. قهرمان کوچک ما روی تختِ ابری و نرمش خوابید و خوابِ پرواز در آسمانهای آبی را دید.