کاوه عاشق ماجراجویی بود. او امروز یک کلاه کاغذی براق به سر گذاشت و یک قاشق چوبی بزرگ به دست گرفت. کاوه با خودش فکر کرد: «امروز حتماً گنج جادویی را پیدا میکنم!» او با قدمهای بلند به سمت باغچهی پر از گل رفت.
همینطور که کاوه لابلای گلهای بنفش میگشت، پرندهی کوچکی به نام نِیلی را دید. نِیلی بالهای آبی و نرمی داشت. او روی لبهی حوض نشسته بود و با کنجکاوی به کاوه نگاه میکرد. نِیلی با صدای نازکی گفت: «جیکجیک! دنبال چیز درخشانی میگردی؟»
نِیلی پرواز کرد و روی شاخهی درخت سیب نشست. او با نوک کوچکش به سمت بوتههای یاس اشاره کرد. نِیلی میخواست راه را به دوست جدیدش نشان بدهد. او در میان برگهای سبز میدرخشید.
کاوه و نِیلی به یک برگ خیلی بزرگ و رنگارنگ رسیدند که روی زمین افتاده بود. کاوه با تعجب گفت: «ببین نِیلی! این حتماً نقشهی گنج است!» رگههای روی برگ مثل خطوط طلا زیر نور خورشید میدرخشیدند.
کاوه با قاشق چوبیاش شروع کرد به کندن زمین در کنار بوتهی یاس. او با دقت خاکهای نرم و نمناک را جابجا میکرد. او مطمئن بود که گنج همینجا، زیر ریشههای مهربان گلها قایم شده است.
نِیلی ناگهان به سمت یک سنگ براق شیرجه زد. او با نوک کوچکش به سنگ ضربه زد. سنگ مثل تکهای از ماه سفید و درخشان بود. نِیلی با خوشحالی بال زد، انگار که یک الماس واقعی پیدا کرده باشد.
آنها به یک تنه درخت قدیمی و توخالی رسیدند که وسط باغچه بود. کاوه زمزمه کرد: «این حتماً صندوقچهی گنج پادشاه است!» او و نِیلی با هیجان به داخل سوراخ تاریک و گرم درخت نگاه کردند.
درون تنه درخت، مشتی از دانههای درخشان و رنگارنگ بود. کاوه دانهها را در دستان کوچکش گرفت. آنها مثل ستارههای کوچکی بودند که از آسمان به زمین افتاده باشند. کاوه لبخند زد؛ او بالاخره گنج را پیدا کرده بود.
نِیلی روی زمین نشست و با پاهای کوچکش سوراخهای ظریفی در خاک درست کرد. او به کاوه کمک کرد تا دانههای ستارهای را در قلب زمین بکارند. آنها میدانستند که این گنج قرار است به گلهای رویایی تبدیل شود.
خورشید در حال غروب بود و آسمان به رنگ صورتی و نارنجی درآمد. کاوه و نِیلی خسته اما بسیار شاد، کنار هم زیر درخت سیب نشستند. باغچه حالا پر از جادو بود و کاوه میدانست که بهترین گنج، داشتن یک دوست خوب و یک خیال زیباست.