یکی بود یکی نبود. توی یه دنیای خیلی قشنگ که ابرهاش مثل پشمک صورتی بودن، یه دختر کوچولو به اسم آیسان زندگی میکرد. آیسان قصهی ما یه جفت کفش نقرهای داشت و یه قلب خیلی مهربون. اون شنیده بود که توی یه جای خیلی دور، یه مرد مهربون زندگی میکنه که لبخندش مثل خورشید گرمه. آیسان تصمیم گرفت کولهپشتیشو برداره و بره دنبالش.
آیسان راه افتاد و راه افتاد تا رسید به یه جنگل که درختاش به جای برگ، آبنبات داشتن. اونجا یه پرندهی آبی کوچولو به اسم زری دید. آیسان از زری پرسید: «پرندهی قشنگ، تو میدونی مرد مهربون کجاست؟» زری بالبال زد و گفت: «باید از روی رودخونهی شیری رد بشی، آیسان کوچولو!»
آیسان به رودخونه رسید. رودخونه واقعاً از شیر بود و بوی بیسکویت میداد! آیسان لبخند زد و با احتیاط از روی سنگهای شکری رد شد. اون همش با خودش میگفت: «آیسان، تو حتماً مرد مهربون رو پیدا میکنی، چون اون منتظر توئه.» هوای اونجا پر از حبابهای رنگی بود که توی باد میرقصیدن.
بعد از رودخونه، آیسان به یه دشت پر از گلهای سخنگو رسید. گلها با صدای آروم لالایی میخوندن. آیسان خسته شده بود و زیر یه گل آفتابگردان بزرگ نشست تا استراحت کنه. گلها براش دست تکون میدادن و میگفتن: «خسته نباشی آیسان! راه زیادی نمونده.»
شب شد و آسمون پر از ستارههای چشمکزن شد. آیسان سرش رو رو به آسمون کرد. یه ستارهی طلایی درخشان که اسمش روشنک بود، اومد پایین و جلوی آیسان ایستاد. روشنک گفت: «آیسان، من راه رو بهت نشون میدم. دنبال نور من بیا تا به خونهی مرد مهربان برسی.»
آیسان و روشنک از یه تپهی بنفش بالا رفتن. از اون بالا، آیسان یه خونهی کوچولو و قشنگ دید که پنجرههاش نور گرمی داشتن. آیسان خیلی خوشحال شد و دوید سمت پایین تپه. اون حس میکرد که به آخر سفرش نزدیک شده و قلبش تندتند میزد.
وقتی آیسان به جلوی خونه رسید، دید که دیوارهاش از کاکائو و سقفش از نون خامه ایه! بوی خیلی خوبی میاومد. آیسان آروم به در زد: «تق تق تق! کسی خونه هست؟ من آیسان هستم و از راه دوری اومدم.» در با یه صدای جیرجیر بامزه باز شد.
یه مرد با ریشهای سفید و بلند و یه کلاه آبی از خونه اومد بیرون. اون همون مرد مهربان بود! مرد مهربان وقتی آیسان رو دید، چشماش از شادی برق زد. اون داشت توی باغچهاش گلهای کریستالی میکاشت که با وزش باد صدای زنگوله میدادن.
مرد مهربون گفت: «سلام آیسان کوچولو! من خیلی وقت بود که منتظرت بودم.» اون آیسان رو برد داخل و بهش چای آلبالو و کلوچههای جادویی داد. آیسان از سفرش تعریف کرد و مرد مهربون با دقت به حرفهای آیسان گوش داد و لبخند زد.
آیسان فهمید که مرد مهربون همون کسیه که به همهی بچهها کمک میکنه تا خوابهای رنگی ببینن. مرد مهربون دست آیسان رو گرفت و گفت: «تو خیلی شجاعی آیسان. حالا دیگه این سرزمین دور، خونهی دوم توئه.» آیسان با خوشحالی سرش رو روی زانوی مرد مهربان گذاشت و با خیال راحت خوابید.