هلن قشنگم، یه شب که ماه داشت از پشت پرده اتاق به داخل سرک میکشید، هلن دستش رو توی جیب پیژامهاش کرد و یه چیز سفت حس کرد. اون یه کلید طلایی کوچولو بود که داشت مثل یه ستاره برق میزد. هلن با خودش فکر کرد: «این کلیدِ چیه؟»
هلن کلید رو برداشت و رفت سراغ کتابخونهی چوبیش. اون پشت، یه در خیلی کوچولو و گرد پیدا کرد که تا حالا ندیده بود. هلن با احتیاط کلید رو توی قفل چرخوند و صدای «تیک» قشنگی شنید.
وقتی در باز شد، هلن از تعجب دهنش باز موند! اون طرف در، یه باغ بزرگ بود که زمینش از پنبههای سفید و نرم درست شده بود. درختای اونجا به جای برگ، کلی پشمک رنگی داشتن. هلن آروم قدم گذاشت روی زمین نرم و گفت: «وای اینجا چقدر عجیبه!»
یهو یه خرگوش تپلی که گوشهای بلندِ نقرهای داشت، از پشت یه درختِ پشمکی پرید بیرون. اسمش «لولو» بود. لولو با یه لبخند پهن گفت: «سلام هلن! ما خیلی وقت بود که منتظرت بودیم تا بیای و بهمون کمک کنی.»
لولو دستِ هلن رو گرفت و بردش سمت یه برکهی بنفش که توش ستارههای کوچولو شنا میکردن. لولو گفت: «هلن، این ستارهها آرزوهای بچهها هستن. اونا نیاز دارن که یکی باهاشون حرف بزنه تا پر نور بشن.»
هلن و لولو لب برکه نشستن. هلن شروع کرد به گفتن قصههای قشنگ برای ستارهها. هر قصهای که هلن میگفت، یکی از ستارهها پرنورتر میشد و از توی آب میپرید بالا و توی آسمونِ صورتیِ باغ میچرخید.
لولو یه دونهی درخشان و نقرهای از جیبش درآورد و به هلن داد. لولو گفت: «این یه دونهی آرزوست، هلن. این مخصوصِ خودته. باید یه جای خوب بکاریش تا میوهی رویا بده.»
هلن و لولو با هم رفتن بالای بلندترین تپهی پنبهای. اونجا یه گلدون نقرهای بزرگ بود. هلن دونه رو کاشت و لولو کمی از آبِ برکهی ستارهها روی اون ریخت. هلن زیر لب یه آرزوی خیلی قشنگ کرد.
یهو از توی گلدون، یه حباب بزرگ و رنگینکمونی بیرون اومد که کل باغ رو روشن کرد. لولو با خوشحالی بالا و پایین پرید و گفت: «ببین هلن! رویای تو چقدر بزرگ و قشنگه!»
هلن کمکم چشماش سنگین شد. اون روی پاهای گرم لولو سرش رو گذاشت و خوابش برد. وقتی بیدار شد، دوباره توی تختخواب خودش بود، اما هنوز بوی پشمک و نور ستارهها رو حس میکرد. هلن لبخند زد و زیر لب گفت: «شب بخیر لولو.»