آنیل عاشق آخر هفتهاست. وقتی میره خونه آقابابا و اننه، انگار میره تو یه دنیای دیگه. آقابابا همیشه تو کتابخونهاش نشسته و بوی کاغذ کهنه میده. با لبخند به آنیل خوشآمد میگه و میدونه امروز یه اتفاق خاص قراره بیفته.
یه روز عصر، آنیل رفت سمت قفسههای بلند کتابخونه. میخواست یکی از اون کتابهای قطور رو برداره که یهو یکی از اونها شروع کرد به درخشیدن. آنیل دستش رو گذاشت رو جلد چرمی کتاب و گرمای عجیبی حس کرد. انگار کتاب داشت باهاش حرف میزد.
آقابابا اومد کنارش، عینکش رو جابهجا کرد و گفت: «بیا بریم توی دل داستان، آنیل جان!» دست هم رو گرفتند و یه دفعه پریدند وسط یه اقیانوس از کلمههای نقرهای که مثل موج تکون میخوردند و زیر پاشون حس نرمی داشت.
آنیل دید حروف الفبا مثل پرندههای کوچولو دور سرش میچرخن. اون روی یه کلمه بزرگ که معنیش «پرواز» بود نشست. کلمه مثل یه قالیچه پرنده اون رو بلند کرد و توی هوای کتابخونه که حالا مثل یه آسمون بیکران شده بود، به پرواز درآورد.
از پنجره بزرگ کتابخونه، بوی گلهای عجیبی به مشام رسید. آنیل و آقابابا از یه پل که از جنس مداد رنگیهای تراشیده شده بود گذشتند و مستقیم به باغچه جادویی اَننه رسیدند. اَننه با اون لبخند شیرینش لب حوض ایستاده بود و براشون دست تکون میداد.
اَننه داشت به گلهای شمعدانی آب میداد، اما به جای آب معمولی، از سر آبپاشش گلبرگهای رنگی و درخشان میریخت. گلها با صدای ظریفی مثل زنگوله آواز میخوندند و وقتی اَننه به اونها نزدیک میشد، گلبرگهاشون رو برای نوازش باز میکردند.
اَننه صدا زد: «آنیل، بیا کمک کن این دانههای رویا رو بکاریم.» اونها با هم چالههای کوچکی توی خاک نرم و بنفش کندند و دانههایی رو کاشتند که مثل مروارید میدرخشیدند. همون لحظه که کاشتند، جوانههایی به شکل آبنبات از زمین دراومد.
ناگهان یه درخت بلند وسط باغچه سبز شد که به جای میوه، ساعتهای شنی کوچکی داشت. آنیل یکی از ساعتها رو تکون داد و دید که چطور شنهای رنگی توش میچرخن. اون لحظه، زمان توی باغچه جادویی آرومتر و شیرینتر از همیشه میگذشت.
آقابابا و اَننه روی یه تخت چوبی قدیمی زیر سایه درخت ساعت نشستند. اَننه چایی ریخت که بخارش به شکل قلب و ستاره تو هوا پخش میشد. آقابابا هم با صدای آرومش براشون شعری خوند که کلمههاش مثل پروانههای رنگی دور فنجونا میچرخیدند.
خورشید داشت غروب میکرد و آسمون شده بود صورتی و نارنجی. آنیل سرش رو گذاشت روی زانوی آقابابا و به قصههاش گوش داد. حالا میدونست که این دنیای خیالی همیشه همینجاست؛ جایی تو قلب کتابهای آقابابا و میان مهربونیهای بیپایان اَننه.