توی یه دنیای خیلی دور، لای ابرهای صورتی و بنفش، یه خونهی خوشگل و آبنباتی هست. توی این خونه، یه دختر کوچولو به اسم السانا زندگی میکنه. السانا همیشه میخنده و با دستای کوچولوش برای همه دست تکون میده.
مامان زهرا عاشق السانائه. اون هر روز السانا رو محکم بغل میکنه و براش بوسههای صورتی میفرسته. مامان آروم توی گوشش میگه: «دنیای من تویی کوچولوی من، همیشه پیشت میمونم.»
بابا رضا هم خیلی مهربونه. اون السانا رو میذاره روی شونههاش تا قد السانا به ابرا برسه. بابا با صدای بلند میخنده و میگه: «ببین چقدر قدت بلند شده السانا جان! تو ستارهی درخشان منی.»
توی این دنیای رویایی، السانا تنها نیست. اون یه دوست صورتی و پشمالو به اسم پینکی داره. پینکی خیلی بازیگوشه و همیشه با السانا توی باغچهی گلهای پفی، قایمباشک بازی میکنه.
یه دوست دیگه هم هست که اسمش پانداست. پاندا خیلی آروم و مهربونه. اون همیشه مراقب السانائه. السانا دوست داره روی کمر نرم پاندا بشینه و با هم بگردن.
امروز همهی دوستا دور هم جمع شدن تا جشن بگیرن. پینکی شروع کرده به رقصیدن و پاندا هم با دستای تپلش براشون آهنگ میزنه. چقدر صدای خندهشون قشنگه!
مامان زهرا و بابا رضا از اون دور دارن السانا رو نگاه میکنن. دلشون پر از شادیه چون میبینن که السانا چقدر خوشحاله و دوستای خوبی مثل پینکی و پاندا داره.
وقتِ خوردن یه میانوعدهی خوشمزهست! مامان زهرا برای السانا کلوچههای ستارهای پخته. السانا یکی از کلوچهها رو برمیداره و با لذت میخوره. بَه بَه، چقدر شیرین و تردِ!
خورشید خانوم داره میره که بخوابه. بابا رضا السانا رو بغل میگیره و براش یه قصهی قشنگ تعریف میکنه. السانا کمکم چشماش سنگین میشه و سرشو میذاره روی شونهی بابا.
حالا السانا چشماشو بسته و داره خوابای رنگی میبینه. مامان و بابا بالای سرش هستن و پینکی و پاندا هم گوشهی اتاق خوابیدن. بخواب السانا جان، که دنیا با تو خیلی قشنگه.