یکی بود یکی نبود. توی یک اتاق قشنگ، پسری به اسم یاشام زندگی میکرد که عاشق ابرقهرمانها بود. اون شب، اتاق یاشام پر از ستارههای چشمکزن شد. یاشام یهو دید که لباس ابرقهرمانیاش میدرخشه و یه توپ فوتبال جادویی کنار تختش منتظرشه. یاشام با لبخند گفت: «وقت یه ماجراجویی بزرگه!»
یاشام با توپ جادوییاش به یک دشت سرسبز و باستانی رسید. اونجا پهلوان رستم رو دید که غمگین نشسته بود. رستم گفت: «یاشامِ شجاع، اسب من رخش لجبازی کرده و از اینجا رفته.» یاشام که خودش گاهی لجبازی میکرد، خندید و گفت: «نگران نباش پهلوان، من راه برگردوندنش رو بلدم!»
یاشام و رستم راه افتادند و رخش رو پیدا کردند. رخش وسط یک عالمه بوتهی تمشک گیر کرده بود. یاشام به جای اینکه دعواش کنه، با دستودلبازی چند تا سیب شیرین از جیبش درآورد و به رخش داد. رخش بو کشید، شیهه کشید و با مهربانی سرش رو به شونهی یاشام تکیه داد.
یهو آسمون پر از تار شد! یک قهرمان عنکبوتی از بالای درختا پرید پایین. اون میخواست یک تور بزرگ ببافه تا از افتادن میوههای رسیده جلوگیری کنه، اما تارهایش تموم شده بود. یاشام با شیطنت دوید جلو و گفت: «من میتونم با توپ جادوییم بهت کمک کنم تا تور رو محکم کنی!»
قهرمان عنکبوتی و یک سنجاب کوچولو داشتند تلاش میکردند تور رو به شاخههای بلند ببندند. یاشام اولش کمی لجبازی کرد و میخواست خودش به تنهایی بالای درخت بره، اما بعد یادش افتاد که قهرمانها با هم همکاری میکنند. اون با مهربانی سنجاب رو روی شونهاش نشوند تا دستش به شاخهها برسه.
هوا کمی تاریک شد. یک قهرمان با شنل سیاه و بلند، مثل بتمن، از میون سایهها بیرون اومد. اون دنبال راهی میگشت تا از جنگلِ تاریک رد بشه و به شهر برسه. یاشام که خیلی بااحساس بود، دست قهرمان رو گرفت و گفت: «از تاریکی نترس، من یه چراغ پرنور دارم!»
قهرمان شنلپوش و یاشام با هم راه افتادند. یاشام توپ فوتبال درخشانش رو مثل یک فانوس جلوی راه گرفت. نور توپ اونقدر زیاد و بخشنده بود که تمام درختها و گلها بیدار شدند. یاشام با دستودلبازی نور توپش رو به ابرقهرمان هدیه داد تا دیگه هیچوقت توی تاریکی گم نشه.
ناگهان یاشام خودش رو وسط یک استادیوم بزرگ دید. رونالدو، ستارهی فوتبال، اونجا منتظرش بود! رونالدو گفت: «یاشام، تیم ما برای بردنِ جام مهربانی به یک بازیکنِ تکنیکی و خوشقلب نیاز داره. آمادهای؟» یاشام با خوشحالی فریاد زد: «بزن بریم!»
بازی شروع شد! یاشام با تکنیکهای عالی دریبل میزد. اون به جای اینکه لجبازی کنه و فقط خودش گل بزنه، یک پاس عالی به رونالدو داد. رونالدو توپ رو به سمت دروازهی غم و غصه شوت کرد و... گل! همه تشویق کردند. رونالدو یاشام رو بغل کرد و گفت: «تو قهرمانِ واقعی هستی!»
خورشید از پشت پنجره تابید. مامان با مهربانی پیشونی یاشام رو بوسید و گفت: «پاشو پسرم، صبح شده.» یاشام با لبخند بیدار شد. اون فهمید که لازم نیست حتماً پرواز کنه یا قدرت عجیبی داشته باشه؛ همین که مهربونه، میبخشه و شجاعه، خودش بهترین ابرقهرمان دنیاست.