ائلوین پسر خیلی باهوش و ماجراجویی بود که یه رویای بزرگ توی سرش داشت. اون میخواست ماشینی بسازه که هیچ مرزی نداشته باشه. هفتهها توی گاراژ خونهشون نشست و با کلی قطعه کهنه و پیچ و مهره ور رفت. ائلوین با پشتکار زیاد، شب و روز کار میکرد تا بالاخره اختراعش تموم شد.
بالاخره ماشین آماده شد! وانیا، خواهر کوچیک ائلوین، با چشمهای گرد شده به ماشین نگاه کرد. ائلوین با افتخار گفت: «ببین وانیا! اگه آدم واقعاً به کاری علاقه داشته باشه و خسته نشه، میتونه هر چیزی رو بسازه. این ماشین قراره ما رو به دورترین جاها ببره!»
سفر شروع شد! ائلوین و دوستش بارید پریدن توی ماشین. ائلوین یه دکمه رو فشار داد و یهو ماشین به یه زیردریایی براق تبدیل شد! اونها شیرجه زدن توی اعماق اقیانوس. بارید از هیجان نمیدونست چی بگه، چون اولین بار بود که دنیای زیر آب رو میدید.
بارید محو تماشای ماهیهای رنگارنگ و مرجانهای درخشان شده بود. ائلوین با لبخند بهش گفت: «دیدی بارید؟ این همون ماشینیه که همه میگفتن ساختنش غیرممکنه. ولی من هیچوقت ناامید نشدم.» اونها با هم توی دنیای ساکت و زیبای زیر دریا چرخ زدن.
بعد از دریا، نوبت فضا بود! ماشین ائلوین بالهای بزرگ درآورد و مثل یه موشک از زمین جدا شد. ائلوین و دوستش رایدر، از ابرها رد شدن و رفتن پیش ستارهها. رایدر با تعجب به آسمون سیاه و براق نگاه میکرد و حس میکرد توی یه خواب شیرینه.
رایدر فریاد زد: «ائلوین، اونجا رو نگاه کن! زمین مثل یه تیله آبی میدرخشه!» ائلوین در حالی که فرمون رو میچرخوند، جواب داد: «فقط با تلاش و علاقه میشه به ستارهها رسید رایدر. این ماشین نتیجهی همون شبهایی هست که تا دیر وقت بیدار میموندم.»
ائلوین تصمیم گرفت به زمانهای خیلی دور سفر کنه. اون اهرم زمان رو کشید و یهو ماشین وسط یه جنگل انبوه فرود اومد. یه دایناسور گردندراز و مهربون جلوی ائلوین ظاهر شد. ائلوین اصلاً نترسید و با لبخند براش دست تکون داد.
بعد از کلی ماجراجویی، وقت برگشتن بود. ماشین شگفتانگیز ائلوین دوباره به حیاط خونه برگشت. بابا که تمام مدت منتظر بود، با دیدن ائلوین دوید سمتش. اون با افتخار پسرش رو بغل کرد و گفت: «میدونستم که از پسش برمیای قهرمان من!»
مامان و وانیا هم با یه کیک خوشمزه بیرون اومدن. مامان گفت: «ائلوین، تو نشون دادی که با پشتکار میشه به هر آرزویی رسید.» وانیا هم دور ماشین میچرخید و خیالبافی میکرد که دفعهی بعد ائلوین اون رو هم با خودش به سفرهای دور میبره.
ائلوین اون شب با خیال راحت خوابید. اون میدونست که این ماشین فقط یه شروع برای ماجراجوییهای بزرگتره. ائلوین به همهی بچهها ثابت کرد که اگه به کارشون عشق داشته باشن و هیچوقت تسلیم نشن، میتونن ماشین رویاهاشون رو بسازن و به هر جایی که میخوان سفر کنن.