باربد کوچولوی ما عاشق آسمون بود. یه شب که داشت از پشت پنجره به ستارههای چشمکزن نگاه میکرد، با خودش گفت: «کاش میشد منم اون بالاها باشم و با ستارهها بازی کنم.» باربد همیشه آرزو داشت یه فضانورد شجاع بشه.
یهو پنجره با یه صدای آروم باز شد و یه سفینه که رنگش مثل رنگینکمان میدرخشید، اومد جلو. مرد عنکبوتی با لبخند از توی سفینه دست تکون داد و گفت: «باربد! زود باش بیا که سفرمون به دل کهکشان شروع شد!»
باربد با کلی هیجان پرید توی سفینه. اونجا بتمن با اون شنل مشکیش نشسته بود و داشت نقشهی ستارهها رو نگاه میکرد. بتمن با مهربونی رو به باربد کرد و گفت: «آمادهای که عجیبترین سیارهها رو ببینی، باربد؟»
اونا به یه سیاره رسیدن که زمینش صورتی و نرم بود، انگار از پشمک ساخته شده! سوپرمن اونجا منتظرشون بود و به باربد لبخند زد. سوپرمن دست باربد رو گرفت و اونا با هم توی هوای شیرین سیاره معلق شدن.
باربد و مرد عنکبوتی شروع کردن به بازی روی حلقههای زحل. مرد عنکبوتی با تارهای ابریشمیش از این طرف به اون طرف میپرید و باربد هم دنبالش میدوید و میخندید. باربد هیچوقت اینقدر خوشحال نبود.
بتمن یه دوربین شکاری طلایی به باربد داد تا کهکشانهای دور رو ببینه. باربد از اونجا زمین رو دید که مثل یه تیله آبی کوچولو توی تاریکی میدرخشید. بتمن گفت: «ببین باربد، خونهمون از اینجا چقدر قشنگه!»
سوپرمن یه تیکه سنگ درخشان رو که مثل الماس نور میداد از روی یه ستاره دنبالهدار چید و به باربد داد. باربد با تعجب به سنگ نگاه کرد و گفت: «واای، این زیباترین چیزیه که تا حالا دیدم!»
مرد عنکبوتی با تارهای نقرهایش یه تاب گنده بین دو تا سیاره کوچولو درست کرد. باربد نشست روی تاب و توی فضای بیکران تاب خورد. صدای خنده باربد توی کل کهکشان میپیچید.
کمکم وقت برگشتن شد. بتمن دستش رو گذاشت روی شونه باربد و با صدای آرومی گفت: «هیچوقت یادت نره که رویاهای بزرگ داشته باشی باربد. تو همیشه یه قهرمان همراه ما هستی.»
صبح که شد، باربد توی تختخواب گرم و نرمش بیدار شد. اون لبخند زد و دستش رو مشت کرد؛ انگار هنوز گرمای اون سنگ درخشان رو حس میکرد. باربد میدونست که از این به بعد، هر شب توی رویاهاش میتونه به ستارهها برگرده.