یکی بود یکی نبود. توی یه شب قشنگ، کسرا کوچولو روی تخت گرم و نرمش دراز کشیده بود. اما یه مشکلی وجود داشت: اتاق خیلی تاریک بود! کسرا به گوشههای تاریک اتاق نگاه میکرد و فکر میکرد شاید موجودات عجیبی اونجا قایم شدن. قلب کوچیکش تندتند میزد و پتو رو تا روی گوشاش بالا کشیده بود.
یهو، یه حباب گنده و طلایی وسط اتاق ظاهر شد و با صدای «پاپ!» ترکید. کی از توش اومد بیرون؟ باب اسفنجی با اون خنده بلند و همیشگیش و پاتریک که داشت با تعجب به دور و برش نگاه میکرد! اونا مستقیماً از اعماق اقیانوس اومده بودن تا به دوستشون، کسرا، کمک کنن.
باب اسفنجی پرید روی تخت و گفت: «سلام کسرا! شنیدیم از تاریکی میترسی؟ نگران نباش، ما اینجاییم تا یه مهمونی شبانه راه بندازیم!» کسرا با دیدن اونا ترسش یادش رفت و با خوشحالی نشست. اون همیشه آرزو داشت باب اسفنجی رو از نزدیک ببینه.
یهو صدای آژیر ملایمی شنیده شد. مارشال و چیس، سگهای شجاع نگهبان، با چراغقوههای براقشون وارد اتاق شدن. چیس با صدای محکم گفت: «گروه امداد آمادهست! کسرا، ما اومدیم تا نشون بدیم تاریکی اصلاً ترسناک نیست.»
کسرا به یه سایه بلند روی دیوار اشاره کرد و گفت: «اونجا رو ببینید! اون چیه؟» چیس با خنده جلو رفت و نور چراغش رو روی سایه انداخت. معلوم شد اون فقط سایه آویز لباسهای کسراست! چیس گفت: «ببین کسرا، وقتی خوب نگاه کنی، میبینی که ترسها فقط خیال هستن.»
مارشال نشست کنار تخت و گفت: «کسرا جان، یه راز بزرگ برای شجاع بودن وجود داره؛ اونم اینه که گوش شنوا داشته باشی. وقتی به حرفهای مامان و بابا و بزرگترها خوب گوش بدی، میفهمی که چطور باید با ترسهات روبرو بشی. آدمهای عاقل همیشه خوب گوش میدن.»
باب اسفنجی دست کسرا رو گرفت و با لحن مهربونی گفت: «و یه چیز دیگه که از همه مهمتره! مامان بزرگم همیشه میگفت ما فقط باید از خدا بترسیم. چون خدای مهربون از همه قویتره و همیشه مواظب ماست. وقتی خدا رو داری، دیگه هیچ تاریکی یا سایهای نمیتونه تو رو بترسونه.»
پاتریک که تا حالا ساکت بود، یه ستاره دریایی درخشان و کوچولو رو از جیبش درآورد و داد به کسرا. پاتریک گفت: «این رو بگیر تا یادت بمونه نور خدا همیشه توی قلبت روشن میمونه. هر وقت احساس ترس کردی، یادت بیاد که خدا از همه چی بزرگتره.»
کسرا احساس کرد چقدر شجاع شده. اون فهمید که تاریکی فقط نبودنِ نوره و با یاد خدا، قلبش پر از اطمینان شد. کسرا از دوستاش تشکر کرد و قول داد که همیشه یه "گوش شنوا" داشته باشه و فقط از عظمت خدا حساب ببره. باب اسفنجی برای خداحافظی براش دست تکون داد.
قهرمانها از همون حباب طلایی برگشتن به خونشون و کسرا با خیال راحت چشماش رو بست. اون دیگه از تاریکی نمیترسید، چون میدونست خدای بزرگ همیشه بیداره و مراقبشه. شب بخیر کسرا، پسر شجاع و با ایمان!