یکی بود یکی نبود. توی یه خونهی گرم و قشنگ، یه پسر شجاع و مهربون به اسم هرمان زندگی میکرد. همه به او میگفتن «پرنس هرمان». هرمان عاشق بازی با سگهای نگهبان بود. او همیشه توی رویاهاش با رایدر، چیس و بقیه سگها به ماموریت میرفت. هرمان پسر خیلی خوبیه، ولی گاهی یادش میره که باید صبور باشه.
یه روز عصر، وقتی هرمان داشت بازی میکرد، یهو حس کرد که سگهای نگهبان واقعاً به کمکش احتیاج دارن! رایدر، رئیس سگهای نگهبان، با بیسیمش تماس گرفت و گفت: «پرنس هرمان، ما توی خلیج ماجراجویی به مشکل خوردیم! سگها دارن یه پل شکسته رو درست میکنن، اما همهچی بهم ریخته.»
هرمان با قدرت خیالش به خلیج ماجراجویی رفت. او دید که چیس و مارشال خیلی کلافه هستن. طنابها گره خورده بود و اونا داشتن با صدای بلند سر هم داد میزدن. چیس عصبانی بود و مارشال میخواست از ناراحتی جیغ بزنه. اونا اصلاً نمیدونستن چطوری مشکل رو حل کنن.
هرمان ایستاد و کمی فکر کرد. او یاد حرف مامان آناهیتا افتاد که همیشه با مهربونی میگفت: «هرمان عزیزم، وقتی یه چیزی درست پیش نمیره، عصبانی نشو و جیغ نزن. فقط یه نفس عمیق بکش تا فکرت بهتر کار کنه.» پرنس هرمان تصمیم گرفت این درس بزرگ رو به دوستاش هم یاد بده.
هرمان با قدمهای بلند رفت پیش رایدر. رایدر خیلی نگران بود و نمیدونست چطوری سگها رو آروم کنه. پرنس هرمان با یه لبخند قشنگ گفت: «نگران نباش رایدر! من اینجام تا کمک کنم. بابا علی به من یاد داده که با صبر و حوصله، سختترین کارها هم آسون میشه.»
هرمان اول رفت پیش چیس. دست مهربونش رو روی شونهی چیس گذاشت و گفت: «چیس قهرمان، عصبانی نشو. اگه داد بزنی، صدای بقیه رو نمیشنوی. بیا با هم آروم باشیم.» بعد هرمان و چیس با هم نشستن و یک، دو، سه... یه نفس عمیق کشیدن. چیس لبخند زد و آروم شد.
بعد هرمان رفت سراغ مارشال که پاش توی طنابها گیر کرده بود و داشت گریه میکرد. پرنس هرمان بهش کمک کرد تا پاش رو آزاد کنه و گفت: «مارشال مهربون، جیغ زدن فایدهای نداره. بیا با حوصله طنابها رو باز کنیم.» مارشال اشکش رو پاک کرد و با کمک هرمان دوباره ایستاد.
حالا وقت کار تیمی بود. هرمان به اسکای و بقیه سگها گفت: «بچهها، بیاین اول به نقشهی رایدر خوب گوش بدیم. بابا علی همیشه میگه گوش دادن یعنی یاد گرفتن.» هرمان و اسکای کنار هم نشستن و با دقت به حرفهای رایدر گوش دادن تا بفهمن چطوری پل رو درست کنن.
با راهنمایی پرنس هرمان، سگهای نگهبان دیگه دعوا نکردن. اونا با صبر و حوصله و بدون جیغ و داد، پل رو تعمیر کردن. وقتی کار تموم شد، بابا علی که برای بردن هرمان اومده بود، برای پسرش دست زد و گفت: «آفرین هرمان که اینقدر صبور بودی و به دوستات کمک کردی.»
اون شب، پرنس هرمان با قلبی شاد به تختخوابش رفت. او فهمید که قهرمان واقعی کسیه که صبوره و به حرف مامان آناهیتا و بابا علی گوش میده. هرمان با خودش گفت: «من دیگه هیچوقت جیغ نمیزنم و همیشه صبور میمونم.» شب بخیر پرنس هرمان، قهرمان صبور!