الناز همیشه عاشق سرعت و هیجان بود. وقتی شبها چشماش رو میبست، خودش رو میدید که سوار یه موتور خفن شده و داره بین ستارهها ویراژ میده. اون عاشق صدای موتور و وزش باد توی صورتش بود، انگار که توی رویاهاش هیچ مرزی وجود نداشت.
یه شب، یهو اتاقش پر از نور صورتی و بوی پشمک شد! یه پرتال جادویی وسط اتاق باز شد و باربی با یه موتور کرومیِ براق از توش اومد بیرون. باربی خندید و گفت: «سلام الناز! آمادهای برای یه ماجراجویی واقعی؟ جادههای آسمون منتظر ما هستن!»
باربی کلاه ایمنیِ اکلیلیاش رو جابهجا کرد و گفت: «توی دنیای رویاها، هیچ بنبستی وجود نداره. بیا بریم جایی که جادههاش از جنس نوره!» اون خیلی با اعتمادبهنفس و مهربون به نظر میرسید و موتور جادوییاش آرام میغرید.
یهو یه موتور بنفش و جادویی، دقیقاً همون شکلی که الناز همیشه خوابش رو میدید، جلوی پاش ظاهر شد. الناز با هیجان پرید روی زینِ نرم موتور. دستهها رو گرفت و حس کرد که این موتور با ضربان قلب اون هماهنگ شده.
اونا با هم از پنجره زدن بیرون و وارد آسمون شدن. جادهشون یه رنگینکمان پهن بود که زیر چرخهای موتورهاشون جرقه میزد. الناز و باربی شونه به شونهی هم با سرعت گاز میدادن و از بین ابرها رد میشدن.
باربی با مهارتِ تمام، موتور رو کج کرد و از بین ابرهایی که شبیه بستنی قیفی بودن، رد شد. اون با دست به دوردستها اشاره میکرد و بلند میخندید. انگار آسمون زمین بازی اون بود و هیچ ترسی از ارتفاع نداشت.
الناز حس میکرد سبک شده، انگار تمام جاذبه زمین از بین رفته بود. باد لای موهاش میپیچید و تمام غصههاش رو با خودش میبرد. اون حالا میدونست که میتونه هر چقدر که دلش میخواد، سریع، قوی و شجاع باشه.
اونا رسیدن به قلهی بلندترین ستارهی کهکشان و اونجا توقف کردن. تمام دنیا زیر پاشون مثل یه جعبه جواهر میدرخشید. الناز و باربی از اون بالا به منظرهی جادوییِ رویاها خیره شده بودن و نفس تازه میکردن.
باربی یه آویزِ کوچک و درخشان به شکل کلید موتور به الناز داد و گفت: «این مال توئه. هر وقت دلت واسه این جاده تنگ شد، فقط کافیه بهش فکر کنی. قدرتِ واقعیِ تو توی قلب و خیالپردازیته، الناز.»
الناز چشمهاش رو باز کرد. توی اتاق خودش بود و آفتاب ملایم صبح از پنجره میتابید. اما وقتی دستش رو مشت کرد، یه آویز طلایی رو حس کرد. اون لبخند زد؛ حالا میدونست که رویاها واقعاً راهشون رو به دنیای ما پیدا میکنن.