امروز دانا میخواهد در کارهای خانه به مادرش، سیمین، کمک کند. سیمین میگوید: «دانا جان، هر کاری ابزار مخصوص خودش را دارد. اگر ابزار درست را انتخاب کنی، یک دستیار قهرمان میشوی!» دانا با خوشحالی آماده میشود تا یاد بگیرد.
وقت ناهار است و بوی سوپ خوشمزهای در خانه پیچیده. دانا پشت میز مینشیند. او میخواهد سوپ گرمش را بخورد. دانا فکر میکند: «برای خوردن این سوپ به چه چیزی نیاز دارم؟ چنگال، چاقو یا قاشق؟» تو میدانی کدام درست است؟
آفرین! دانا قاشق را برداشت. او با قاشق، سوپ لذیذش را تا ته خورد. سیمین برای او دست میزند و میگوید: «قاشق برای غذاهای شل و آبکی عالی است!» حالا دانا انرژی دارد تا به سراغ کار بعدی برود.
سیمین میخواهد برای سالاد، خیارها را خرد کند. او به دانا میگوید: «دستیار کوچک، به من بگو برای تکه تکه کردن این خیارها باید از چه چیزی استفاده کنیم؟ قاشق یا چاقوی مخصوص؟» دانا با دقت به وسایل نگاه میکند.
دانا چاقو را انتخاب کرد. سیمین کنار او مینشیند و به او یاد میدهد که چطور با احتیاط خیارها را به تکههای کوچک تقسیم کند. سیمین میگوید: «چاقو تیز است و برای بریدن ساخته شده، پس باید همیشه با مراقبت از آن استفاده کنیم.»
حالا وقت باغبانی است! آنها به حیاط میروند تا یک گل زیبا بکارند. سیمین میگوید: «دانا، برای اینکه زمین را بکنیم و یک چاله کوچک برای این گل درست کنیم، به چه ابزاری نیاز داریم؟ بیلچه یا قیچی؟»
دانا بیلچه را در خاک فرو میکند و یک چاله عالی میکند. سیمین گل را داخل چاله میگذارد. دانا میفهمد که بیلچه برای جابهجا کردن خاک و کندن زمین بهترین وسیله است. حالا گل آنها خانهی جدیدی دارد.
بعد از باغبانی، وقت کاردستی است! دانا میخواهد یک ستارهی کاغذی بزرگ برای اتاقش درست کند. او کاغذ رنگیاش را برمیدارد. سیمین میپرسد: «برای اینکه این ستاره را از کاغذ جدا کنی، به چه چیزی نیاز داری؟ قیچی یا خطکش؟»
دانا قیچی را برمیدارد و با دقت از روی خطها میبرد. ستارهی او خیلی زیبا میشود! سیمین میگوید: «قیچی برای بریدن کاغذ و پارچه ساخته شده است. تو واقعاً میدانی از هر چیز چطور استفاده کنی!»
دانا امروز یاد گرفت که هر ابزاری وظیفهای دارد. او حالا میداند برای هر کاری باید وسیلهی درست را پیدا کند. سیمین دانا را بغل میکند و میگوید: «تو بهترین دستیار دنیایی!» دانا با لبخند به تمام ابزارهایی که امروز شناخته، فکر میکند.