مانی کوچولو همیشه فکر میکرد آشپزخانه مثل یک قلعهی پر از رمز و راز است. هر روز صبح که بوی نان تازه میآمد، او پاورچین پاورچین به سمت این قلعهی جادویی میرفت تا ببیند امروز چه خبر است.
مانی به یک غول سفید و بلند رسید که خیلی سرد بود! مامان مریم درِ آن را باز کرد. داخل آن پر از میوههای رنگارنگ و شیرهای خنک بود. مامان مریم گفت: «این یخچال مهربان است. او اجازه نمیدهد غذاهای ما در گرما خراب شوند.»
مامان مریم به مانی یاد داد که یخچال نباید زیاد باز بماند، چون خسته میشود و سرمایش فرار میکند. مانی یاد گرفت که هیچوقت نباید از درِ یخچال آویزان شود، چون ممکن است این غول مهربان روی زمین بیفتد.
کمی آنطرفتر، اجاق گاز ایستاده بود. روی سرش قابلمههایی بود که از آنها بخار بلند میشد. مامان مریم گفت: «این اجاق گاز است. او با شعلههای آبیاش به ما کمک میکند تا غذاهای خام را بپزیم و خوشمزه کنیم.»
مامان مریم گفت: «اما مانی جان، یادت باشد که اجاق گاز خیلی داغ است! دست زدن به دکمههای آن یا نزدیک شدن به شعلهاش خطرناک است.» مانی کمی عقب رفت و قول داد که همیشه فاصلهاش را با اجاق گاز حفظ کند.
روی میز، یک چاقوی نقرهای و تیز کنار سیبهای قرمز نشسته بود. مامان مریم چاقو را برداشت و با مهارت شروع کرد به بریدن سیبها. او گفت: «چاقو دوستِ دستهای بزرگترهاست. او به ما کمک میکند تا میوهها و سبزیجات را تکهتکه کنیم.»
مانی خواست چاقو را لمس کند، اما مامان مریم گفت: «ایست! لبهی چاقو خیلی تیز است و ممکن است به دستهای کوچک تو آسیب بزند. چاقو اسباببازی نیست و فقط مامان و بابا اجازه دارند از آن استفاده کنند.»
مامان مریم یک کاسه پلاستیکی بزرگ و مقداری خیار به مانی داد. او گفت: «تو میتوانی دستیار قهرمان من باشی! بیا این خیارها را در سینک ظرفشویی بشوی.» مانی خوشحال شد که یک کار مهم و امن پیدا کرده است.
حالا وقت چیدن میز بود. مانی بشقابهای پلاستیکی خودش را آورد و مامان مریم هم ظرف سالاد را روی میز گذاشت. مانی فهمید که اگر قوانین قلعه را بلد باشد، آشپزخانه بهترین جای دنیاست.
خورشید در آسمان میدرشید و بوی خوش غذای مامان مریم تمام خانه را پر کرده بود. مانی با افتخار پشت میز نشست. او حالا میدانست چطور با وسایل آشپزخانه دوست باشد و از خودش مراقبت کند.