آتیلا عاشق بازی ماینکرفت بود. یک روز عصر، آتیلا پشت میزش نشسته بود و به کتابهایش نگاه میکرد. با خودش گفت: «ای بابا، کی حال داره الان تکالیف بنویسه؟ بذار اول برم سراغ بازی!» آتیلا هی میخواست شروع کند، اما هی عقب میانداخت. او نمیدانست که قرار است یک اتفاق جادویی بیفتد.
ناگهان، صفحه لپتاپ آتیلا شروع کرد به درخشیدن. نوری نارنجی و پرانرژی کل اتاق را پر کرد. از توی صفحه، قهرمان محبوب او، ابوالفضل ایکس مستر، پرید بیرون! ابوالفضل لبخندی زد و گفت: «سلام آتیلا! حاضری برای یک ماجراجویی واقعی به دنیای ماینکرفت بیای؟»
آتیلا چشمانش از خوشحالی برق زد. ابوالفضل دست آتیلا را گرفت و هر دو با هم به داخل دنیای مکعبی پرتاب شدند. آنها وسط یک دشت سرسبز و زیبا بودند، اما یک چیزی عجیب بود. خورشید در آسمان تکان نمیخورد و همه گوسفندها و مرغهای پاستیلی ثابت مانده بودند.
آتیلا پرسید: «چرا همه چیز اینجا خشکش زده؟» ابوالفضل با مهربانی جواب داد: «آتیلا جان، زمان توی این دنیا بند اومده! چون توی دنیای واقعی، تو کارهای مهمت رو انجام ندادی. این ساعت بزرگ قلعه است که خراب شده و فقط با انرژی 'انجام وظیفه' کار میکنه.»
آنها به سمت قلعه دویدند. ابوالفضل ایکس مستر یک کلنگ الماسی درخشان به آتیلا داد و گفت: «برای اینکه ساعت رو راه بندازیم، باید معماهای ریاضی و جملههای ناتمام رو روی این سنگهای جادویی حل کنی. هر چی سریعتر انجام بدی، دنیای ما دوباره زنده میشه!»
آتیلا اولش کمی نگران شد، اما بعد یادش آمد که چقدر این مطالب را در مدرسه یاد گرفته است. او با کمک ابوالفضل شروع کرد به حل کردن معماها. ابوالفضل تشویقش میکرد و میگفت: «ایول آتیلا! تو میتونی! فقط کافیه اراده کنی و وقتت رو تلف نکنی.»
هر بار که آتیلا یک جواب درست میداد، یکی از چرخدندههای ساعت قلعه شروع به چرخیدن میکرد. آتیلا حس میکرد چقدر لذتبخش است که کارهایش را یکییکی تمام میکند. او به ابوالفضل گفت: «ببین! چقدر حس خوبی داره که کارام رو عقب نمیندازم!»
آخرین قطعه پازل هم حل شد. ناگهان صدای تیکتاک بلندی بلند شد و خورشید شروع کرد به حرکت. تمام حیوانات ماینکرفتی شروع کردند به بالا و پایین پریدن. ابوالفضل ایکس مستر گفت: «دمت گرم آتیلا! تو دنیای ما رو نجات دادی، چون یاد گرفتی چطور از زمانت درست استفاده کنی.»
ابوالفضل دستش را روی شانه آتیلا گذاشت و گفت: «حالا دیگه وقتشه برگردی. یادت نره که توی دنیای واقعی هم قهرمان باشی و تکالیفت رو زود انجام بدی تا وقت بیشتری برای بازی داشته باشی.» نور نارنجی دوباره ظاهر شد و آتیلا را به اتاقش برگرداند.
آتیلا روی صندلیاش نشست. خورشید هنوز غروب نکرده بود. او بلافاصله مدادش را برداشت و با سرعت و دقت تکالیفش را نوشت. آتیلا فهمید که وقتی کارها را سر وقت انجام میدهد، هم حالش بهتر است و هم با خیال راحت میتواند با ابوالفضل ایکس مستر بازی کند!