یکی بود یکی نبود. یه پسر کوچولوی مهربون و زرنگ به اسم آیهان بود که عاشق بازی و هیجان بود. آیهان خیلی پسر گلی بود، اما یه مشکل کوچولو داشت؛ وقتی یه چیزی اونجوری که میخواست پیش نمیرفت، خیلی زود جوش میآورد و عصبانی میشد.
یه روز آیهان داشت با بلوکهای رنگیش یه برج خیلی بلند میساخت. یهو، تلپی! برج ریخت و همه بلوکها پخش زمین شدن. آیهان انقدر لجم گرفت که دستاش رو مشت کرد و میخواست از عصبانیت داد بزنه.
همون لحظه، یه اتفاق عجیب افتاد. یه پاندا تپلی و نرم به اسم «پامن» از لای ابرهای پنبهای اتاق پیدا شد. پامن خیلی آروم بود و چشماش مهربونی میبارید. اون با صدای آرومش گفت: «سلام آیهان! انگار یه حباب قرمز توی دلت قلمبه شده، نه؟»
آیهان با تعجب به پامن نگاه کرد. پامن نشست کنارش و گفت: «وقتی عصبانی میشی، قلبت تندتند میزنه. اما میخوام یه رازی رو بهت بگم تا دوباره قلبت آروم بشه و بتونی با صبر و حوصله برجت رو بسازی.»
پامن گفت: «چشمات رو ببند. فکر کن یه گل خیلی خوشبو رو داری بو میکنی... یه نفس عمیق بکش. حالا فکر کن میخوای شمع روی کیک تولدت رو فوت کنی... آروم نفست رو بده بیرون.»
آیهان حرف پامن رو گوش داد. یه نفس عمیق کشید... بوووو... و بعد فوت کرد... فوووو... یک بار، دو بار، سه بار. کمکم حس کرد اون حباب قرمز و داغ توی دلش داره کوچیک و کوچیکتر میشه.
پامن لبخند زد و گفت: «آفرین آیهانِ قهرمان! دیدی؟ تو از عصبانیتت قویتری. حالا که آروم شدی، با صبر و حوصله میتونی دوباره برجت رو بسازی. یادت باشه، عجله و اخم کار رو درست نمیکنه.»
آیهان دوباره نشست پای بلوکهاش. این بار اگه یه بلوک میافتاد، آیهان دیگه داد نمیزد. فقط یه نفس عمیق میکشید، یه لبخند میزد و دوباره امتحان میکرد. اون داشت یاد میگرفت که چطور صبور باشه.
بالاخره برج آیهان ساخته شد! این بار از همیشه بلندتر و قشنگتر بود. آیهان فهمید که وقتی صبور باشه، دستاش دقیقتر کار میکنن و حال خودش هم خیلی بهتره. اون با خوشحالی پامن رو بغل کرد.
پامن در حالی که داشت دوباره به سمت ابرها میرفت، برای آیهان دست تکون داد. حالا آیهان میدونه که هر وقت عصبانی شد، کافیه یه نفس عمیق بکشه و به پامن فکر کنه. آیهان حالا یه پسر خوشقلب و صبوره.