توی یه اتاق قشنگ که پر از عکسهای رزمیکارای بزرگ بود، یه دختر کوچولو به اسم ریحانه زندگی میکرد. ریحانه عاشق بروسلی بود و همیشه توی دلش آرزو داشت مثل اون سریع و قوی باشه. اون هر روز با لباس کاراته سفیدش جلوی آینه تمرین میکرد و فریادهای بلند میکشید.
یک شب که ریحانه حسابی از تمرین خسته شده بود، روی تختش دراز کشید و خیلی زود چشماش گرم شد. اون همینطور که به عکس بروسلی نگاه میکرد، به خواب عمیقی رفت و یهو خودش رو توی یه دنیای ابری و جادویی دید که بوی گلهای بهاری میداد.
ریحانه داشت توی ابرها راه میرفت که یهو چشمش به یه مرد با لباس زرد و سیاه افتاد. اون خودِ بروسلی بود! بروسلی با مهربونی به ریحانه لبخند زد و گفت: «سلام ریحانه قهرمان! آمادهای برای یه ماجراجویی بزرگ در دنیای رویاها؟»
بروسلی یه نانچیکو توی دستش چرخوند و گفت: «ریحانه، یادت باشه که توی ورزش باید مثل آب روان باشی، اما برای اینکه واقعاً قوی بشی، باید ذهنت رو هم پرورش بدی. تمرکز روی درسها، درست مثل تمرکز روی ضربات مشت مهمه.»
ریحانه همینطور که داشت فکر میکرد، به یه باغ پر از شکوفههای گیلاس رسید. اونجا یه پیرمرد با وقار رو دید که با آرامش نشسته بود. اون استاد ایپمن بود! ریحانه با احترام بهش سلام کرد و استاد هم با تکون دادن سر جوابش رو داد.
استاد ایپمن گفت: «دخترم، نظم و انضباط کلید موفقیته. اگه بتونی همونقدر که برای تمرینات رزمی وقت میذاری، برای خوندن کتابهات هم وقت بذاری، اونوقت یه قهرمان واقعی میشی که هم بدنش قویه و هم فکرش.»
یهو ابرها کنار رفتن و ریحانه خودش رو توی یه کتابخونه بزرگ دید که سقفش به آسمون میرسید. جتلی با یه شمشیر براق و یه کتاب قطور توی دستش اونجا بود. اون با سرعت برق و باد یه حرکت نمایشی انجام داد و کنار ریحانه ایستاد.
جتلی به ریحانه گفت: «ببین ریحانه، دانایی یعنی قدرت! هر کلمهای که توی مدرسه یاد میگیری، مثل یه فن جدیده که توی مبارزات زندگی به کارت میاد. یه رزمیکار باسواد، همیشه یه قدم از بقیه جلوتره.»
ریحانه حالا فهمیده بود که بروسلی، ایپمن و جتلی فقط ورزشکار نبودن، بلکه اونها خیلی هم مطالعه میکردن. اون متوجه شد که برای رسیدن به آرزوهاش، باید بین ورزش و درس خوندن یه تعادل قشنگ برقرار کنه تا بتونه یه قهرمان کامل باشه.
خورشید که دراومد، ریحانه با انرژی از خواب بیدار شد. اون اول سراغ کتابهای مدرسهاش رفت و مشقهاشو با دقت نوشت. بعد با یه لبخند پیروزمندانه، لباس کاراتهاش رو پوشید تا تمرین کنه. ریحانه حالا میدونست چطور یه قهرمان واقعی بشه!