در انتهای یک روز بارانی، وقتی خورشید دوباره لبخند زد، «دلوین» کوچولو پشت پنجره ایستاد. او یک پل رنگارنگ در آسمان دید که تا دوردستها کشیده شده بود. دلوین با خودش زمزمه کرد: «کاش میتوانستم روی آن راه بروم.»
دلوین میدانست که این یک پل معمولی نیست. او کفشهای درخشانش را پوشید و به سمت باغچه دوید. ناگهان، یک مسیرِ پر از گردِ طلا جلوی پایش ظاهر شد که مستقیم به سمت اولین رنگِ رنگینکمان میرفت.
همانطور که دلوین به ابر نزدیک میشد، پرندهای کوچک به نام «چیکا» با بالهایی که مثل مخمل میدرخشیدند کنار او نشست. چیکا با صدایی شبیه زنگوله گفت: «سلام دلوین! دوست داری دنیای رنگها را نشانت بدهم؟ من راه را بلدم!»
آنها با هم روی نوار قرمز رنگینکمان پا گذاشتند. آنجا شبیه یک دشت بیپایان از توتفرنگیهای بزرگ و شیرین بود. دلوین و چیکا روی توتفرنگیهای نرم که مثل بالش بودند، بالا و پایین پریدند و خندیدند.
سپس به قسمت نارنجی رسیدند. تمام این مسیر از شربت پرتقالِ خنک ساخته شده بود. دلوین از یک سرسرهی بلند و نارنجی به پایین سر خورد. باد لای موهایش میپیچید و همه جا بوی خوش مرکبات میداد.
در بخش زرد، خورشید به آنها نزدیکتر بود و مثل یک کلوچهی لیموییِ گرم میدرخشید. دلوین و چیکا میان حبابهای طلایی که در هوا معلق بودند، مسابقهی پریدن گذاشتند. هر حبابی که میترکید، صدای خندهی کودکان میداد.
بعد از آن، دلوین به دشتهای سبز رسید. سبزهها مثل پارچهی ابریشمی زیر پایش نرم بودند. او که کمی خسته شده بود، روی چمنها دراز کشید. چمنها بوی پونه و باران میدادند و برایش لالایی خواندند.
در نوار آبی، هوا ناگهان عوض شد. همه چیز مثل شنا کردن در یک استخرِ پر از مه بود. دلوین و چیکا در میان هوای آبی و سبک دست و پا میزدند و ستارههای دریاییِ کوچکی را میدیدند که در آسمان پرواز میکردند.
در آخرین پله، یعنی رنگ بنفش، ابری پنیهای و بزرگ انتظارشان را میکشید. همه جا بوی گل اسطوخودوس میداد. دلوین و چیکا روی ابرهای بنفش با هم رقصیدند و چیکا برای او زیباترین آوازش را خواند.
وقتی خورشید رفت تا بخوابد، رنگینکمان کمکم محو شد. دلوین با یک چشمک به چیکا، به اتاقش برگشت. حالا او در تختخوابش بود، اما میدانست هر وقت باران ببارد، راه مخفی به سرزمین جادویی را بلد است.