آنوشا دَر میانِ شِنهایِ طَلاییِ کویر زِندگی میکَرد. او هَر روز با بادِ مَهرَبان بازی میکَرد.
او هَر روز به دُنبالِ یِک نِشانهیِ جَدید و قَشَنگ میگَشت تا کویر را زیباتَر کُنَد.
ناگَهان زیرِ یک بوتهیِ نازک، یِک سَنگِ آبیِ کوچک پیدا کَرد که مِثلِ یِک تِکّه از آسمان میدَرَخشید.
سَنگِ کوچک تویِ دَستِ او شُروع به آواز خواندَن کَرد. صِدایِ آن مِثلِ رِقصِ قَطرههایِ باران بود.
آنوشا صِدایِ آواز را دُنبال کَرد تا به یِک صَخرهیِ بُزُرگ و پیر رِسید که تَنها ایستاده بود.
او با یِک پَرِ نَرم و رَنگی که پیدا کَرده بود، دِلِ صَخره را آرام قِلْقِلَک داد.
صَخره خَندید و ناگَهان از دِلِ آن، یِک قَطرهیِ زُلال و جادویی بیرون جَست.
آن قَطره زیاد و زیادتر شُد و چِشمهای پُر از سِتاره از دِلِ کویر جوشید و زَمین را تَر کَرد.
دور تا دورِ چِشمه، گُلهایِ کاغذی و رَنگارَنگ روییدَند و عَطرِ خوشِ زندگی هَمه جا را پُر کَرد.
آنوشا و دوستِ جَدیدَش، روباهِ صورَتی، کِنارِ چِشمهیِ جادویی نِشَستند و به صدای آب گوش دادَند.