آرادِ کُوچَک، با پیراهَنِ پُر اَز سِتارهاش، دَر ایستگاهِ اَبرِ صورَتی نِشَستِه بود. او مُنتَظِرِ یک سَفَرِ جادویی و رویایی بود.
ناگَهان، صِدایِ سوتِ مَلایِمی شَنیدِه شُد. «تیکتاکی»، قِطارِ وَقتشِناس و رَنگینکَمانی، دَقیقاً سَرِ ساعَت اَز راه رَسید.
تیکتاکی هَمیشِه دَقیق بود. آراد با خوشحالی اَز پِلّههایِ طَلاییِ قِطار بالا رَفت تا بَر رویِ صَندَلیِ نَرم و بَنَفشَش بِنِشینَد.
قِطار رویِ رِیلهایِ نوری حَرَکَت کَرد. آنها اَز میانِ دَشتهایِ پَنبِه و آسمانِ پُر اَز بادبادَک میگُذَشتَند. صِدایِ شادیِ قِطار هَمِه جا میپیچید.
کِنارِ یک اَبرِ زَرد، خَرگوشِ کُوچَکی به نامِ «بَرفی» جا ماندِه بود. او خِیلی دیر کَردِه بود و با نِگَرانی به آسمان نِگاه میکَرد.
آراد دَستِ بَرفی را گِرِفت و او را به داخِلِ واگَنِ گَرم و نَرم آوَرد. حالا آنها دو مُسافِرِ مِهربان بودند که با هَم به سَفَر میرَفتَند.
آراد اَز پَنجَرِه به ساعَتِ بُزُرگی نِگاه کَرد که اَز گُلهایِ آفتابگَردان ساختِه شُدِه بود. هَر دَقیقِه، یک پَروانِه رویِ گُلها مینِشَست.
تیکتاکی گُفت: «وَقتشِناسی یعنی اِحتِرام به لَحظههایِ قَشَنگ.» قِطار با سُرعَت به سَمتِ شَهری پُر اَز نور میرَفت که سِتارهها دَر آن بازی می کَردَند.
آنها به جَشنِ سِتارهها رَسیدَند. تیکتاکی دَقیقاً سرساعَتِ به مقصد رسید. آراد و تیکتاکی با هَم کُلوچههایِ شیرین را نِوشِ جان کَردَند.
آراد فَهمید که زَمان مِثلِ یک دوستِ مِهربان اَست که بایَد قَدرَش را دانست. او با لَبخَندی زیبا، به خانِه بَرگَشت و به خوابِ شیرینی رَفت.