دَر یِک بـاغِ پُر اَز گُلهایِ رَنگارَنگ وَ دَرِخْتانِ سَبز، دُخْتَرِ کوچَکی بِه نامِ نورا زِنْدِگی میکَرْد. او عاشِقِ بویِ خوشِ شَببوها وَ رَقْصِ پَروانهها بود.
نورا یِک دوسـتِ صَمیمی وَ کوچَک داشت؛ پَرَنْدهای آبی بِه نامِ بلو کِه پَرهایَش مِثْلِ نـورِ سِتاره میدَرخِشید. آن دو هَمیشه با هَم بازی میکَرْدند.
یِک شَب، اَبری بَراق وَ جادویی اَز پُشْتِ کوهها به بـاغ آمَد. این اَبْر، خاکِستَرِ نُقرهایِ مـاه را با خود آورْده بود تا بـاغ را بَرایِ یِک خوابِ طولانی آماده کُنَد.
وَقتی نورا صُبْح اَز خواب بیدار شُد، با تَعَجُّب دید کِه تَمامِ بـاغِ سَبزَش، زیرِ پوشِشی اَز گَردِ خاکِستَری وَ نُقرهای پِنهان شُده اَسْت.
نورا نَتَرسید؛ چون میدانِسْت این خاکِستَرِ مـاه، نَرم وَ گَرم اَسْت. او دَسْتَش را رویِ یِک گُلِ خاکِستَری گذاشْت وَ حِس کَرد کِه گُل دارد زیرِ آن لایِهیِ نَرم میخَنْدَد.
بلو پَرواز کَرد وَ با بالهایِ کوچَکَش به شـاخهها زَد. ناگَهان خاکِستَرها مِثْلِ پودرِ جادویی دَر هَوا پَخْش شُدَند وَ دَر زیرِ نـورِ خورشید دَرخِشیدَند.
نورا وَ بلو شُروع به دَویدَن کَرْدَند. هَر جا کِه پاهایِ کوچَکِ نورا رویِ زَمین میخورد، خاکِستَرها کِنار میرَفْتَند وَ رَنگهایِ تازه وَ عِطرهایِ جَدید بیرون میجَستَند.
آن خاکِستَر، نَه بَرایِ سوختَن، بَلکِه بَرایِ بیدار کَردَنِ جادویِ پِنهانِ زَمین بود. حالا بـاغِ نورا، هِزار بَرابَر زیباتَر وَ دَرخشانتَر اَز قَبْل شُده بود.
نورا ، بلو را بَغَل کَرد. آنها فَهمیدَند کِه گاهی سادِگیِ خاکِستَری میتَوانَد قَشَنْگترین رَنگها را دَر دِلِ خود نِگَه دارَد تا دَر زَمانِ مُناسِب نِشان دَهَد.
شَب کِه رَسید، نورا دَر میانِ گُلهایِ نُقرهای وَ رَنگی به خواب رَفْت، دَر حالی کِه مـاهِ مِهْرَبان هَنوز بَرایِ بـاغِ زیبایِ او لَبخَند میزَد.