تو یه قصر بزرگ و قشنگ، پادشاهی به اسم سورن زندگی میکرد. همه میگفتن اون قلبی مثل سنگ، سرد و سخت داره. هیچوقت نمیخندید و دوست نداشت کسی تو قصرش بازی کنه.
نزدیک قصر، یه مادر مهربون با دختر کوچیکش هلیا و نوزاد تازهرسیدهاش آریا زندگی میکرد. مادر نگران بود که پادشاه سختگیر، اجازه نده آریا اونجا بزرگ بشه.
مادر با کمک هلیا، یه سبد حصیری پر از گلهای صورتی و نرم آماده کرد. اونا آریا رو آروم توی سبد گذاشتن تا اون رو به رودخونهی جادویی بسپرن.
سبد گلی روی آب آبی و آروم سر خورد. هلیا با قدمهای کوچیک، کنار رودخونه میدوید و از دور مراقب برادر کوچولوش بود.
سبد گلی به باغ قصر رسید. بانوی مهربونی به اسم رُز که همسر پادشاه بود، کنار رودخونه نشسته بود و به پروانهها نگاه میکرد.
ناگهان بانو رُز سبد پر از گل رو دید. با تعجب دستش رو دراز کرد و آریا کوچولو رو از بین گُلها بیرون آورد. نوزاد بیدار شد و به بانو لبخند زد.
هلیا که پشت درخت سیب قایم شده بود، جلو اومد و با صدای نرمی گفت: «دوست دارید یه مادر مهربون رو بشناسید که برای این نوزاد لالایی بخونه؟»
بانو رُز با خوشحالی قبول کرد. هلیا دوید و مادرش رو آورد. حالا مادر میتونست تو قصر بمونه و از آریا مواظبت کنه. غم از دلشون رفت.
یه روز پادشاه سورن، هلیا رو دید که با نوزاد بازی میکرد. هلیا یه گل سفید به پادشاه داد. ناگهان یه چیزی تو سینهی پادشاه تکون خورد.
قلب سنگی پادشاه با لبخند بچهها آب شد و مثل بهار شکوفه زد. حالا قصر پر از صدای خنده و شادی شده بود و همه با هم مهربون بودن.