تو یه باغ پر از گلهای صورتی و نرم، دختری به اسم دُرنیکا زندگی میکرد. دُرنیکا هر روز با پروانهها بازی میکرد و منتظر یه اتفاق جادویی بود.
ناگهان پرندهای قشنگ با تاجی روی سرش، از آسمون اومد پایین. اسمش کاکُلی بود و بالهاش رنگ رنگینکمان رو داشتن.
کاکُلی روی شاخهی درخت گیلاس نشست و گفت: «سلام دُرنیکا! من از راه خیلی دور اومدم تا برات یه خبر بیارم.»
دُرنیکا با خوشحالی پرسید: «ای پرندهی قشنگ، چه خبری از اون دورها داری؟» کاکُلی پر طلاییاش رو تکون داد.
کاکُلی گفت: «اون ورِ ابرها، سرزمینیه که خورشیدش همیشه میخنده و رودخونههاش از شهد شیرین پر شده.»
دُرنیکا چشماش رو بست و اون سرزمین قشنگ رو توی ذهنش مجسم کرد. پرسید: «آیا اون ورِ ابرها همه با هم مهربون هستن؟»
کاکُلی یه پر کوچیک و درخشان به دُرنیکا داد و گفت: «بله! این نشونهی دوستیِ پادشاهِ اون سرزمینه برای تو.»
دُرنیکا پر طلایی رو توی دستش گرفت. پر مثل یه چراغ کوچک میدرخشید و بوی گلهای یاس میداد.
کاکُلی رو به دُرنیکا کرد و گفت: «هر وقت دلتنگ شدی، به این پر نگاه کن و بدون که خبرهای خوش تو راهه.»
شب که شد، دُرنیکا پر طلایی رو زیر بالش گذاشت و با رویای دنیای نورانی و مهربون به خواب شیرین رفت.