نوا دختر کوچولویی بود که عاشق شبها بود. هر شب وقتی چراغها خاموش میشدند، او کنار پنجرهی بزرگ اتاقش مینشست و به آسمانِ نگاه میکرد. او منتظر بود تا دوستی از میان ابرها پیدا شود.
ناگهان، یک ستارهی کوچک و درخشان از دور برای او چشمک زد. نام این ستاره «سُتا» بود. ستا از میان بقیهی ستارهها جدا شد و آرامآرام به سمت پایین آمد تا به خانهی نوا رسید.
نوا با احتیاط دستگیرهی پنجره را چرخاند و آن را باز کرد. هوای خنک و بوی گلهای شببو به داخل آمد. ستا مثل یک حباب نوریِ سبک، به داخل اتاق پرواز کرد و دور سر نوا چرخید.
نوا دستهایش را مثل یک کاسهی کوچک جمع کرد. ستا به آرامی روی دستهای او نشست. ستا خیلی گرم و نرم بود، درست مثل یک تکه ابرِ آفتابی. نوا در گوش او زمزمه کرد: «خوش آمدی ستا!»
ستا در اتاق به پرواز درآمد. او روی اسب چوبیِ کوچکِ نوا نشست. ناگهان یالهای اسب چوبی شروع به درخشیدن کردند، انگار که ستا به او جان داده باشد.
نوا از دیدن این همه زیبایی به وجد آمده بود. او با انگشت کوچکش ستا را نوازش کرد. تمام اتاق حالا بوی رویا و آرامش میداد و دیگر هیچ نقطهی تاریکی در آن نبود.
آنها با هم از پشت پنجره به ماه نگاه کردند. ماه مثل یک تکه پنیر بزرگ و نقرهای در آسمان میدرخشد. ستا برای ماه دست تکان داد و ماه هم با لبخندی محو جوابش را داد.
کمکم پلکهای نوا سنگین شد. او یک خمیازهی بزرگ کشید و چشمانش را مالید. وقت آن بود که نوا به سرزمین خوابهای شیرین سفر کند.
نوا به زیر پتوی گرم و نرمش رفت. ستا روی لبهی تخت او نشست و نوری بسیار ملایم، شبیه به نور چراغخواب، از خود پخش کرد تا دوستش نترسد.
وقتی نوا به خواب رفت، ستا آرام از پنجره بیرون پرید و به آسمان برگشت. حالا ستا هر شب همانجا میایستد تا از دور مراقب خوابهای قشنگِ دوست کوچکش، نوا، باشد.